تبليغاتX
دختر برج جوزا
یادداشت های پراکنده من
خیلی وقت پیش باید میرفتم. یه جاهایی صبوری و خانومی کردن فایده نداره. یه سری آدما این و نمیفهمن. اشتباه کردم بخشیدم. اشتباه کردم موندم. اشتباه کردم خیلی مسائل و بروز ندادم و اشتباه کردم در مورد یه سری چیزا صادقانه حرف زدم.

گناه نا بخشودی من این بوده که اول رابطه م اطمینان نکردم. اول رابطه مرتب زنگ نزدم و بیرون نرفتم. کناههی که تو ازش حرف میزنی یه چیز طبیعی. هیچ دلیلی نداشته من از اول مثل الان می بودم.


میگی این همه آدم دور و بر توان فکر میکنن تو آخرشی و حرف نداری، چون نمیشناسنت. چون بیرون گودن بیان داخل گو ببینم اونوقت چی میگن.

میگی هروقت چیزی مخالف میلت باشه سریع زمین و زمان و به هم میریزی.

خیلی چیزایی که نباید میشنیدم و شنیدم. خیلی ..............

من که بارها خواستم برم و تو نذاشتی. من که بارها گفتم ما به درد هم نمیخوریم و تو قبول نکردی.

تو خانواده ت و انداختی جلو.

حالا که کار به این جا رسیده که میگی تمام غر و ناراحتی من مغرور به این دلیل بوده که میخواستم زودتر با هم ازدواج کنیم.

تو نفهمیدی من چی میخواستم. من چرا ناراحت بودم. این رابطه خیلی وقت تموم شده. چرا فکر میکنی من به ازدواج با تو فکر میکنم؟ چرا فکر کردی تمام مشکلات من منوط به این قضیه بوده. چرا نفهمیدی؟

تو به من کم بد نکردی، کم تحمل نکردم.

ایراد بزرگ من بی سیاست رفتار کردنم بود. ایراد بزرگ من این بود که دیدم و روراست بهت گفتم من دیدم. نه این که مثل خیلیها زمانی به روت بیارم که نفهمی از کجا خوردی. نه این که تلافی کنم.

ما به درد هم نیمخوریم. من نگران بودم. من دلواپس بودم. من مقایسه میکردم.

من پیشنهادای زیادی داشتم.

من هنوز سنی ندارم. چرا به خودت نگاه نمیکنی؟ چرا کم و کاست خودت و نمیبینی. چرا من باید به خاطر تو به موقعیت های خوبم نه میگفتم؟

چرا تو؟

چرا نامردی نکردم؟ که در حقم نامردی کنی؟

تو این دنیا اگه بد نکنی بدترش و باهات میکنن.

هنوز برای ازدواج جا داری.. حالا حالا ها باید به این دخترای ... بچرخی تا بالاخره یکیشون خودش و ببنده بیخ ریشت.

به قول مامانم دنیا خیلی کوچیک. جواب خیلی از کارهامون و همین جا میبینیم، ممکنه نفهمیم. اما جوابش و میگیریم.

خدایاااا دارم خفه میشم.

همیشه تو اوج امید نا امیدم میکنی.

من عادت دارم.

خیلی وقته من و یادت رفته. چند سالهههههههههههههههههههههههههههه.

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:30  توسط م.ک  | 

سلام


بد نیستم، شکر.

تو شرکتی که ما کار میکنیم تغییر position زیاد انجام میشه. یه مدتی که یه آقایی شده به اصطلاح مدیر ما تو شرکت کارفرما ( یعنی کسی که من مستقیم باهاش کار میکنم و کار تیم من و مانیتور میکنه. )

این آقا قبلا تو یه سمت دیگه کار میکرد و ما قبلا هم ای افتخار و داشتیم که در خدمتشون باشیم.

تو اون ناهاری که گفتم رفتیم بیرون ایشون هم تشریف داشتن و یه نواهایی مینواختن.

دیروز صبح بنده و اشون از طریق ایمیل حسابی از خجالت همدیگه در اومدیم و همدیگه رو مورد شستمان قرار دادیم.

این شد کا ایشون زنگ زدن و عذرخواهی کردن و حضوری هم از شمال شهر تا جنوب غربی مسیری پر ترافیک و طی فرمودند که مطمئن بشن بنده قهر نیستم و از دلم در اومده.

بعد نوای این و اومدن که میخوام برات یه دوست پسر خوب پیدا کنم و از این حرفا. پرروووووووووو

منم گفتم لازم نکرده و ....

حالا نگو منظور از این دوست پسر خودشونن و بنده از همه جا بیخبر.

حالا از دیشب هی sms میده و میخواد پیشنهادش و مطرح کنه.

جالب تر از همه اینه که ایشون متاهل هستن.

واقعا نمیدونم چی بگم. گاهی وقتا به خودم شک میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:31  توسط م.ک  | 

سلام

من خوبم. اوضاع هم خوبه.

4 شنبه 2 تا meeting داشتیم. یکی خوب، یکی بد. تو اون خوبه که خودم برگزار کردمش. season اول گردهماییمون و جشن گرفتیم، کیک شکلاتی خریدیم از بی بی. شمع روشن کردیم. عکس گرفتیم و کلی با بچه ها حرف زدیم. امیدوارم که از امروز همه چیز بهتر پیش بره. گاهی این جلسات لازمه.

5 شنبه هم از 10 راه افتادم به سمت ونک، با وجود ترافیک افتضاحی که بود 11:30 رسیدم. حالا ساعت 1 هم با بچه ها قرار داشتیم. خلاصه که تا کار ناخونام هول هولکی انجام بشه ساعت شد 1:45

نمیدونید من چقدرررررررررررررررررررررررررر غر شنیدم. که همیشه کارت همینه و هر وقت قرار میزاری دیر میای و  همه منتظر تو ان و مثلا تو هماهنگ کردی جا رزرو کردی..................

خلاصه ما 2 رسیدیم اسفندیار . همه اومده بودن. کلییی خوش گذشت. هیچ وقت اینجوری دور هم جمع نشده بودیم. البته همین جمع شدنه برامون 650000 تومن آب خورد. بعدشم دوباره با یه سری از بچه ها رفتیم فرحزاد، باقالی و قلیون و چای و آلوچهههههه.


ساعت 8 هم خبردار شدم نی نی برادرم به دنیا اومده، و من دوباره عمه شدم.

کلیییی خوشحال شدم. سریع رفتم گاندی کادو خریدم براش.

دیروز هم رفتیم بیمارستان دیدن نی نی و مامانش. انقده زشتتتتتتتتتتتت بود.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:38  توسط م.ک  | 

سلاام

اتفاق خاصی نیفتاده و همه چیز امن و امان. فقط درگیر کار بودیم، خیلی خاله بازی نکردیم. فقط دیروز بعد از جلسه رفتیم ناهار بیرون coco ناهار خوردیم کلی خوشمزه بود. طبق معمول نون سیر ، سیب زمینی، سالاد بالزامیک، سوپ روز، اسپاگتی و پیتزا سه پنیر. انقدر حال داد که نگو. کلی خوشمزه بود.

بعدش هم رفتیم سفره خونه باقالی خوردیم و چای و قلیون. پیاده اومدیم تا ولیعصر. بعدم برگشتیم شرکت ماشین و برداشتم و اومدم خونه.

فردا هم میخوام برم یه بلایی سر موهام بیارم و کلا مرخصی گرفتم............

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:22  توسط م.ک  | 

دیروز جلسه داشتیم. میدونستیم که میخوان اعتراض کنن و بهونه بگیرن. اما ما با توپ پر رفتیم. اصلا نزاشتیم حرف بزنن. خلاصه که موفق اومدیم بیرون.

بعدش رفتیم سینما، فیلم آقای هفت رنگ که کپی یه فیلم ایرانی قدیمی بود که اسمش یادم نیست، اما بهروز وثوق توش بازی کرده که خودش  و جای یه دکتری جا میزنه و میخواد از آقای نقش اول حق السکوت بگیره  که به زنش لو نده که یه زن صیغه ای داره . مرده تو انتخابات شورای شهر کاندیدا و خیلی براش مهمه که رای بیاره و ....

کلا چرت بود فیلمش.

بعدشم که اومدیم خونه و......

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:5  توسط م.ک  | 

سلام


خدا رو شکر خوبم. جمعه ظهر اومدم سر کار و مجبور شدم، بمونم تا شنبه 11:30. داشتم از خواب میمردم از وقتی رسیدم خونه خوابیدم تا 7:30. دوباره از 9:30 تا امروز صبح.

الانم که فکر میکنم، میگم چرا و به خاطر کی دارم اینقدر کار میکنم و خودم و خسته میکنم. این کارم یه اشتباه محض بود و امیدوارم دیگه تکرار نشه.

تصمیم گرفتم یه highlight یا low light ای چیری بکنم موهام و .

نی نی مون دیگه تو این ماه به دنیا میاد، دکتر گفته هر لحظه ممکنه که موقعش بشه. امیدوارم هم خودش هم مامانیش صحیح و سالم باشن و من برای بار دوم عمه بشم.

ایمانه جون مرسی از کامنتات اما نمیدونم چرا نمیشه که وبلاگت و از کنم و پیغام بزارم.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:57  توسط م.ک  | 

سلاااام

امروز کلی خوبم. دیروز زود از شرکت رفتم ، وقت دندون پزشکی داشتم، 3 تا از دندونام و پر کرد، 1 پر کردنی دیگه موند با جرم گیری. 3 تا دندون عقل کشیدنی هم دارم.

دیشب به موقع خوابیدم و صبح هم راحت بیدار شدم. تا برسم دانشگاه 12 شده بود. یعنی تقریبا نیم ساعت از کلاس گذشته بود.

تا1- 1/5 موندم. اما چون باید میومدم شرکت و ع هم هی اس ام اس میداد که کارت کی تموم میشه پارت دوم کلاس و نموندم. یه ماشین گرفتم رفتم مهرشهر، اون جا اومد دنبالم. رفتیم رستوران من و ما ناهار خوردیم.  کلی هم غذاش خوب بود. مخصوصا نون سیرش.

بعد اومدیم که بیایم به سمت تهران ع شروع کرد باغای کرج و به من نشون داد که برای عروسی ها اجاره میدن، یه دفعه رسیدیم به یه باغ خانوادگی و انگار نه انگار که کلی کار داریم رفتیم اون جا چای و قلیون و کلی حرف زدیم و کلی حال کردیم.

بعدم اومدیم تهران و الانم بنده در شرکت به سر میبیرم و در حال حاضر ع پشت خطم و میگه زود باش بیا که کلی کار داریم...........

بعدا میبینمتون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:17  توسط م.ک  | 

سلام


اوضاع خیلی بهتره. منم خوبم. دیروز ظهر تصمیم گرفتیم بریم سینما، من سرم شلوغ بود، اما اون تونست زودتر بیاد بیرون، از اونجایی که ماشینش زوج بود نمیتونست بیاد سینما ازادی ، و قرار شد بره پردیس سینمایی پارک ملت، اما من کارم طول کشید. ساعت 4:30 زنگ زد و دید هنوز شرکتم. گفت همین الان ماشین بگیر که برسی. اما با این ترافیک جردن همچین چیزی محال بود. خلاصه تا به خودم بجنبم و بیام بیرون دیر شد و نرسیدم. قرار شد برم آزادی و بلیط بگیرم تا بیاد. اما از اونجایی که غلغله بود از ارژانتین تا وزرا پیاده رفتم و تقریبا با هم رسیدیم. اما بلیط تموم شده بود. رفتیم عصر جدید بلیط گیرمون اومد. تا 7 بشه، رفتیم یه قهوه بد مزه تو یه کافی شاپ همون دور و بر خوردیم و رفتیم تو سینما. از شانس خوب دیروز تو اون سالن بودیم که مثل انباری ه. اصلا شیب نداره این سالن. 100 بار جامون و عوض کردیم تا بتونیم ببینیم.

اما فیلمش با مزه بود ( بی پولی ). شبش هم اولین اکران آقای هفت رنگ بود و تمام عواملش اومده بودن. سینما غلغله بود.

از اون جا رفتیم ناتالی شیرینی خریدیم. بعد برگشتیم چینگاری یه شام توپ هندی زدیم به بدن. با نون سیر و نون پنیرش. واقعا عاااااااااالی بود. من عاشق این رستورانم.

نتیجه هم این شد که صبح هر کاری کردم نتونستم بیدار شم و ساعت 9:30 رسیدم شرکت.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:8  توسط م.ک  | 

خیلی شکاک شدم.

الان که دارم فکر میکنم میبینم اصلا آمادگی یه زندگی مشترک و ندارم. اصلا نمیتونم به کسی اطمینان کنم. همش نگرانم. همش فکرم مشغوله و ناراحتم.یه جور کلافگی. عصبانیت. کم طاقتیو.......

صبح که میخوام بیام شرکت به خودم میگم خنده رو باش، با مهربونی برو، بزار بچه ها هم نگران نباشن و همش نترسن که نکنه دعواشون کنی، اما بازم یه اتفاقی میفته که نمیشه.

با remote  شدن به سیستمت و دیدن ایمیل های 4 ماه پیشت نمیدونم چی بگم. عکس های تکی که تو دوبی انداختی و فرستاده بودی به کسی که  کلی شر برامون با پا کرده.

بهت میگم از فلانی چه خبر؟ میگی هیچی. خیلی وقت خبر ندارم. تو دلم میخندم. میگم باشه. تو راست میگی.

همش میترسم نکنه بازی خورده باشم.

نکنه....................

من جدا نمیدونم چیکار باید بکنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:29  توسط م.ک  | 

امروز وقت دندون پزشکی داشتم، به بهانه کار نگهم داشت. منم به خاطر این که نمیخواستم دستش بهونه ای داده باشم موندم و وقتم و کنسل کردم. حالم هم زیاد خوب نبود، سرگیجه داشتم. اما خب موندم. هی وسطش میگفت چته؟ میگفتم هیچی. میگفت حرف بزن. بگو. می گفتم هیچی دارم جواب سوالات و میدم. میگفت. نه. تو میخوای راجع به یه چیزی غیر از کار حرف بزنی. منم گفتم نه. اصلا.

خلاصه آخرش خودش طاقت نیاورد..............

بازم نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:3  توسط م.ک  |